![]() |
![]() |
|
| <marquee> یاورهمیشه مومن/قصه ما/حس باران بود/ تاابدمی گذرد/می دانم !خوبی ازهرچیزدیگربهتراست<marque> |
|
عشق هم چون نفت از اعماق می جوشد بیا تا برویم به اکتشاف سرزمین های عشقخیز قلبمان درست میان خاطراتمان - جایی که آنها را برای چنین روزهای بی عشقی دفن کردیم - تا شاید عشقی بیابیم و آن را استخراج کنیم اما اگر عشقی نیافتیم بیا همان عشق های کوچکمان را پالایش کنیم تا بی عشق نمانیم در این دوران بی عشقی که بی عشقی خود ِ مرگ است. (sobhan) و همين....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 14:35 توسط مهدی محمودی |
|
|
یک پنجره برای سرودن، یک پنجره برای شنیدن، یک پنجره برای تماشا، سهمی است از تمام زمین، رو به روی من...
(sobhan) وهمین... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 14:22 توسط مهدی محمودی |
|
|
بگذار هرچه نمي خواهيم بگويند ! و همین...
(sobhan) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 15:6 توسط مهدی محمودی |
|
|
بی دغدغه روانه شو (sobhan) و همين.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 12:57 توسط مهدی محمودی |
|
|
وقت تفریق دوباره خاک (sobhan) و همين.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 12:54 توسط مهدی محمودی |
|
|
سحرگاهان که در خوابی مرا هک کن (sobhan) و همين.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 شهریور1386ساعت 4:45 توسط مهدی محمودی |
|
|
تو مــــاه را بیشــــتر از همه دوست می داشتی و حالا ماه هر شب تـــو را به یاد مـــن می آورد مي توانم فراموشت کنم؟ این مــــاه با هیچ دســـتمالی از پنجره پاک نمی شود! (sobhan) و همين.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 19:20 توسط مهدی محمودی |
|
|
من کلاس بالایی ام .. آب ، بابا رو تموم کردم ! حالا می تونم به تو نامه بنویسم ببین چقدر مهر صد آفرین دارم !! همه ش برای تو ... امروز نقاشی داشتیم یه خانه ، دو ستاره ، و دستان تو بین دستان من امضا بیست چقدر خوب است کاش جای ریاضی همیشه نقاشی بود تا ما از دو به یک تفریق نمی شدیم اما من به کلاس بالاتر می روم چیزی تا یاد گرفتن دوستت دارم نمانده است در کلاس بالاتر می توانم نامه ی بهتر بنویسم این بار ، با مهر هزار آفرین و نقاشی من و تو با دریا ، جنگل و یک بغل گوش ماهی های لب ساحل خرداد است امروز ! کارنامه می دهند ! می دانم به کلاس بالاتر خواهم رفت از تو بهتر خواهم نوشت !!... (sobhan) وهمین... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 1:52 توسط مهدی محمودی |
|
|
برگ در انتهاي زوال خود به خاك ميافتد و سيب در ابتداي كمال خويش ببين چگونه ميافتي ! برگي زرد يا سيبي سرخ !! (sobhan) وهمین... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 19:23 توسط مهدی محمودی |
|
|
یک روی خوش اشک، به چشم نشان نداد حتی برای خاطره دستی تکان نداد سرشار از مهر وصفا بود چشممان، غم رسید وفرصت شادی به آن نداد در آزمون عشق وغزل ثبت نام شد اما کسی به غیر دلم امتحان نداد باید قبول کرد خدا هم از ابتدا احساس وعشق را به کسی رایگان نداد آری اعتراف می کنم هیج حادثه ای چون نگاه مست تو مارا تکان نداد... وهمین... (sobhan) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 1:55 توسط مهدی محمودی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این شهر
شهر قصه های مادربزرگ نیست که زیـبــــا و آرام باشد . آسمانش را هرگـــز آبی ندیده ام .. من از اینجا خواهم رفت و فرقی نمی کنــد که فـانـوسی داشته باشم یا نه .. کسی که می گریــزد از گم شدن نمی هراسد! |
|
RSS
|